دومین سونوگرافی(نگرانی های مادرونه)هفته ی8
امروز که چه عرض کنم از دیروز یه کم دل دردو دل پیچه گرفتم کمرمم درد میکرد شب بابا هادی اومد هر چی دل دلریم میداد که هیچی نیست منم انگار نه انگار استرس تمام وجودمو گرفته خلاصه از خونه ی مامانم که اومدیم من که خوابم نمیبرد بابا هادی زنگ زد بیمارستان عرفان گفت من خانومم حالش خوب نیست میشه بیایم بیمارستان خانومه پشت تلفن گفت اگه دل دردش خیلی شدیده و نمی تونه تحمل کنه بیاین هر چی بابا هادی گفت بریم گفتم نه خوب میشم اما هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت بابا هادیم شروع کرد یه بازی که اختراع کرده بود و انجام دادن هر چی دمه دستش بود و می خواست روی زمین وایسونه یه جوری که نیفته مثلا خودکارو گوشی و هرچی خلاصه اتقد من و خندوند که احساس کردم حالم ...
نویسنده :
ندا
13:35








