باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

دومین سونوگرافی(نگرانی های مادرونه)هفته ی8

امروز که چه عرض کنم از دیروز یه کم دل دردو دل پیچه گرفتم کمرمم درد میکرد شب بابا هادی اومد هر چی دل دلریم میداد که هیچی نیست منم انگار نه انگار استرس تمام وجودمو گرفته خلاصه از خونه ی مامانم که اومدیم من که خوابم نمیبرد بابا هادی زنگ زد بیمارستان عرفان گفت من خانومم حالش خوب نیست میشه بیایم بیمارستان خانومه پشت تلفن گفت اگه دل دردش خیلی شدیده و نمی تونه تحمل کنه بیاین هر چی بابا هادی گفت بریم گفتم نه خوب میشم اما هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت بابا هادیم شروع کرد یه بازی که اختراع کرده بود و انجام دادن هر چی دمه دستش بود و می خواست روی زمین وایسونه یه جوری که نیفته مثلا خودکارو گوشی و هرچی خلاصه اتقد من و خندوند که احساس کردم حالم ...
9 مرداد 1392

سومین سونو گرافی(سونوی NT وآزمایش غربالگری)هفته ی 12

سلام فرشته ی نازم می خوام از روزی بنویسم که با تمام وجود حست کردم امروز 30.4.92 وقت سونوگرافیه nt داشتم با بابا هادی رفتیم بیمارستان پارس طبقه ی دوم آزمایشگاه اونجا برگه ی معرفی نامه ی دکترو دادم بعد برگه هارو با یه لوله ی آزمایش دادن بهم که اول بریم سونوگرافی بعد هم آزمایش رفتیم تو بیمارستان قسمت سونوگرافی نشستیم تا صدامون کردن با بابا هادی رفتیم تو اقای دکتر گفت دراز بکش خدایا فکر نکنم تا عمر دارم این لحظه رو فراموش کنم اول از همه بابا هادی پرسید معلوم میشه نینی جنسیتش چیه؟ چشممو از روی مانیتوری که روبه روم بود بر نمیداشتم بابا هادیم داشت نگاه میکرد دکتر شروع کرد شکم منو تکون دادن که یه دفعه نینیه نازم دستاشوبرد بالا خدای...
5 مرداد 1392

اولین سونوگرافی(اولین دیدار )هفته ی 6

جیگر طلای من اینم اولین عکس شمادر تاریخ 19 خرداد وقتی که فقط 5 میلیمتر بودی امابا تمامه کوچیکی قلب مهربون و نازو کوچیکت به همین تندی میتپید. به دنیای ما خوش اومدی فرشته ی نازم   البته ببخشید نینیه نازم عکس سونو مونده پیشه خانوم دکتر قول میدم زودی واست بزارم       ...
5 مرداد 1392

دومین ملاقات با دکتر

امروز 19 تیر دومین وقت دکترم بود که صبح از مطب زنگ زدن گفتن امروز دکتر نیست برای فردا پنجشنبه وقت داد فرداش با بابا هادی رفتیم مطب تا رسیدیم دیدیم اتاق انتظار خاموشه رفتیم تو منشی گفت خانوم دکتر 10 دقیقه ی پیش رفت یه زایمان اورژانسی پیش اومد خلاصه برای دوشنبه 24 تیر بهم وقت داد دوشنبه صبح هم ساعت 10 با بابا هادی رفتیم مطب ماما وزنم کرد که شده بودم 63.5 وفشارم هم 11 روی 7 بود بعد رفتیم پیش دکتر گفتم که حالت تهوع دارم بهم قرص داد بابا هادیم پرسید خانومه من همش نگرانه چی کار کنیم خانوم دکترم گفت حق داره چون جنین و حس نمیکنه بعداز یه مدت بهتر میشه این ویتامین هارم داد که از اول مرداد بخورم ...
5 مرداد 1392

حالت تهوع واییییییییییییییییییییییییییی

سلام مموشکم عذر تقصیر جهت تاخیر یعنی ببخشید مامانی که انقد دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم آخه اینروزا حالم اصلا خوب نیست همش حالت تهوع دارم الانم خونه ی مامانم اینام مامانمم همش واسم چیزای مقوی درست میکنه الانم خیلی خوب نیستم قول میدم زودی خوب بشم بیام همه چیزو واست تعریف کنم اینروزا همش این شکلیم ...
5 مرداد 1392

سالگرد ازدواج (دوست دارم همسر مهربونم)

دقیقا در تاریخ 1.4.90 پیوند آسمونیا ما بسته شد و زندگیه پر از عشقمون شروع شد امسال دقیقا 2 سال از با هم بودن ما میگذره که خدا یکی از فرشته های کوجولوشو بهون هدیه داده خدا جونم ممنونتیمممممممممممممممممممممم البته این روزا به خاطر حالت تهوع حالم خیلی خوب نیست ممنونم هادیه مهربونم که پابه پای من هستی وبا همه ی کارای سخت خونه حتی یه لحظه هم خم به ابرو نیاوردی من و مموشم عاشقانه دوست داریم ...
5 مرداد 1392

آزمایش بارداری(مثبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت)

وروجک مامان خوبی؟ دیروز صبح با بابا هادی رفتیم آزمایشگاه هما تو پونک آخه آزمایشگاه سعادت آباد دیر جواب میداد منم    که طاقت نداشتم  ببین این  اون سوزن بلاههس که رفت تو دست مامان اینم دست مامانی واسه آزمایش بارداری دل تو دلم نبود تا ساعت بشه 1 زنگ بزنم آزمایشگاه قبلش خاله معصومه(خانم دوست بابا هادی)زنگ زد کلی حرف زدیم تا ساعت بگذره زود 1 بشه واییییییییی که چه لحظه ای بود وقتی زنگ زدم به آزمایشگاه گفت جواب مثبت عدد بتا هم بالای 200 بود خدا جونممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...
25 تير 1392

اولین ویزیت دکتر و خرید اولین لباس جوجه ی ما

سلام سنجدم می خوام از اولین روزی بگم که دیدمت حتی باورشم سخت بود یه نینی تو دل من وای خدایاااااااااااااااا روز 19 خرداد اولین روزی بود که رفتم دکتر ساعت 1:10 وقت داشتم با مامانم رفتیم مطب اونروزاهنوزحالم خیلی بد نبود وای مطب پر از مریض بود نشون به اون نشون که ساعت 3 رفتیم تو اولش رفتم اتاق مامایی اونجا وزنم و فشارم و گرفتن که به ترتیب 62.5 و12 روی 7 بود که ماما گفت عالیه بعدشم گفت که باید سونو واژینال بدی خلاصه با مامان رفتیم تو مطب منم رفتم آماده شدم واسه سونو تا خانوم دکتر بیاد بعداز تقریبا 10 دقیقه اومد کلی سلام واحوال پرسی کرد و با من دست داد بعدشم گفت خوب با خبرای خوب اومدی ایشالا منم چیزای خوب نشونت بدم وای این اولین ...
25 تير 1392